شيخ ذبيح الله محلاتى
6
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
هنوز اثرى از قافله پيدا نيست و والد مرحوم با زوار بعد از آنها بمدتى وارد شدند با كمال اضطراب و تشويش به جهت عدم اطلاعشان به حال كجاوه و تعجب نمودند از اين معجزه باهره و همگى مسرور شدند و الحمد للّه بانوى سامرائى و تشرف او حين ولادة الحجة ع شيخ طوسى در كتاب غيبت بسند خود از حنظلة بن زكريا روايت كرده كه او خبر داد به من احمد بن بلال داود كاتب و او از اهل سنت و نواصب بود و اظهار نصب و عداوت مىكرد و كتمان نمىنمود و با من دوست بود بمقتضاى طبع اهل عراق و اظهار مودت مىكرد و هروقت كه مرا ملاقات مىكرد با من مىگفت در نزد من خبرى هست كه ترا شاد مىكند و من آن را به تو اظهار نمىكنم و من از او تغافل مىكردم تا وقتى كه با او در يك جا جمع شديم از او درخواست كردم كه آن خبر را براى من بيان بفرما گفت كه خانه مادر سرمنراى راى مقابل خانه حسن عسگرى بود من در آن زمان مدت طولانى از سرمنراى غائب شدم و به سمت قزوين رفتم بعد از آن به سرمنرأى مراجعت كردم و از اهل و اقارب كه در وقت رفتن آنجا گذاشته بودم كسى باقى نمانده بود مگر پير زنى كه مرا تربيت كرده بود با او دخترى بود كه عفت و نجابت و مستور گيرا بمقتضاى خلقتش داشت و زنهائى كه با ما دوستى داشتهاند در خانهء پيرزن بودند و من چند روز پيش ايشان بودم بعد از آن عزم رفتن كردم پيرزن گفت چرا اين مقدار تعجيل در رفتن دارى مدت بسيارى است كه غائب بودى اكنون چند روزى نزد ما باشى تا بسبب تو شادخاطر باشيم پس من از راه استهزاء به او گفتم ارادهء رفتن بكربلا را دارم چون نيمه شعبان بود پيرهزن گفت اى پسر پناه مىبرم به خدا كه از در استهزاء سخن بگوئى و به اين كلمات خوشنود باشى اكنون گوش دار تا ترا خبر دهم به چيزى كه يك سال بعد از رفتن تو از اين خانواده مشاهده كردم شبى در همين خانه با دخترم نزديك بدهليز خوابيده بودم و من ما بين خواب و بيدارى بودم ناگاه مردى خوشروى و خوشبوى با لباسهاى پاكيزه داخل خانه گرديد و گفت يا فلانه در همين ساعت كسى مىآيد و ترا بنزد همسايه